چند ساعتی بود حال و هواش عوض شده بود!
خندان!
گریان!
خسته و آرام!
انگار همه ی این ها را با هم داشت .
لباش از تشنگی خشک شده بود ند .
چند تا اسیر گرفته بودیم
قمقمه اش را برد به یکیشان آب داد
گفت : مسلمان هوای اسیر را هم دارد .
قمقمه به دست رفت سراغ اسیر بعدی که ترکش خمپاره سرش را پراند .
نظرات شما عزیزان:
سلام خووووووووووووووووووووووووووووو بی.gif)
.gif)
سلام این هفته امتحان زیاد داشتم وقت نشد بیام لوکس
برچسبها: